![]() |
![]() |
|
| ای ثانیه ها مرا تحمل بکنید ! |
|
خداوندا!
دلم می خواهد از باران بگیرم من سراغت را... دوباره می روم تنها کناری گوشه ای کنجی و یا در خانه ای ویرانه ای خاموش که از چشمان تیز ناجوانمردان این دنیا که هریک یک به یک من را به یکدیگر به طعنه می نمایانند و می خندند پنهانی تو را خوانم! همه انگار سرمستند! ولی باران... مرا انگار می فهمد... که با حالات عرفانی و در کنج جهان تنها و بی کس با صدایی غرش آور در سکوتی کهنه می گرید! خداوندا چه کردی باز با باران؟ چه گفتی باز از زخم زبان مردم دنیا؟ که باران اینچنین گشته؟ خداوندا ! دلم می خواهد از باران بگیرم من سراغت را ... بپرسم حال و روزت را ... ولی انگار باران هم دگر از ما سراغی را نمی گیرد!!؟! دلم خون است... زدست مردمی که حال و روز و گریه های بی امان و تند باران را به چشمان کویر آلود و پست و خشک خود می بینند و اما... بی احساس... درون پوستین گرم و نرم خویش می لولند... ولی باران... ولی باران... ولی باران... مرا انگار می بیند! مرا انگار می فهمد! دوباره نیمه شب گشت و همه انگار خوابیدند... ولی باران و من در گوشه ای از آسمان خیس این دنیا ... خدا را باز می بینیم و میگرییم... ازدست تو دیده های دوران باران هر روز و شبانگاه بهاران باران انگار خبر از دل تنگت دارد... که گشته دوباره چشم باران باران...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 22:27 توسط حیدر نجفی |
|
|
سلام دوستان .
نمیدانم چه می خواهم بگویم زبانم در دهان باز بسته است ! ولی از آنجایی که گاهی دلم برای خودم تنگ می شود این چند رباعی را که حاصل تشعشعات درونی من است (!) به شما تقدیم می کنم... ای کاش ... ای کاش که سرگرم فراغت نشوی گم گشته کوچه های عادت نشوی رسوا شدن تو افتخار است ولی ای کاش که همرنگ جماعت نشوی...
ای ثانیه ها ... در کشتن من کمی تامل بکنید این بند طناب را کمی شل بکنید این چند شبانه روز را فقط مهمانم ای ثانیه ها مرا تحمل بکنید ...
آفتاب ... با غربتی از غروب غم می گیرم با سایه سرد صبح دم می گیرم باران که دلش برای ما هیچ نسوخت با پرتو آفتاب نم می گیرم !!!
درد ... رخساره غمگین نگاهت زرد است... لبخند تمام واژه هایت سرد است ... مفهوم تمام خنده هایت را من ... از هر طرفی نگاه کردم درد است...
گریه ... عمریست هوای خنده دود آلود است کاشانه زندگانیم نابود است با خواندن خاطرات روزانه من چشمان قشنگ گریه اشک آلود است ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 9:10 توسط حیدر نجفی |
|
|
کوشش در این است که بوسیله شدت تاثیر رنگها در نقاشی چشمها را بزنیم شگفتی بیافرینیم اعجاب بیا فرینیم و روح را از دیدنش متاثر کنیم. چرا روح احتیاج به چنین اعجابی دارد ؟
برای اینکه در رآلیسم همه چیز منطقی است و در عالم واقع اعجاب وجود ندارد حال آنکه انسان نیازمند اعجاب است و امپرسیونیسم لا اقل برای لحظه ای این نسل را در مقابل یک خارق العاده بودن و اعجاب قرار می دهد و این یک حالت فریب است . خود امپرسیونیسم هم نمی گوید من یک حقیقت را ارایه می دهم . می گوید : من یک شگفتی خلق می کنم. درست مثل فیلم های پر آنتریک . این است که یک ایده آلیسم پوچ در اروپا رواج پیدا می کند که یک نوع خلاقیت هنری در برابر طبیعت است . وپیدایش خلاقیت و ابداع هنری در نزاع و در برابر طبیعت است که هم در ادبیات هم در موزیک هم در نمایش ... دیده می شود .موزیک کلاسیک را اگر نگاه کنیم به شکل یک کتاب منطقی است : سمفونی ها .مقدمه.موضوع و نتیجه دارد و مطلبی را بیان می کند .اما موزیک مدرن در پی گفتن مطلبی نیست فقط در پی بر انگیختن اعجاب و احساس است ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 11:52 توسط حیدر نجفی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من نمیدانم که مردی یا زنی
لیک می دانم که مهمان منی سفره ام پهن است چایم گرم ِگرم نان خشکی دارم اما نرم ِ نرم ساده و افتاده و بی مایه ام با خدای مهربان همسایه ام خانه قلب من اقلیم تو باد هر چه دارم جمله تقدیم تو باد دیگران گویند تو کم صحبتی از چه چیزی اینقدر ناراحتی؟ راستش این کار گشته عادتم از زمینی ها کمی ناراحتم محو در بازار عادت گشته اند جمله همرنگ جماعت گشته اند وارد دنیای بیهوشی شدند غرق در بحر فراموشی شدند قلبشان تاریک و دنیاشان کبود غافل از روز یکی بود و نبود یادشان رفته خدایی بوده اند یک زمانی آسمانی بوده اند ... |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 |
| پیوندها |
|
غروب کنندگان را دوست ندارم فاین تذهبون؟ هستم پس می نویسم باران تنهایی لحظه های بی تو غریبه آشنا پرسه در خیال(حمیدرضا برقعی) لای این شب بوها ... |
|
RSS
|